تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

 


هي صبح تلخ ديجيتال بخواب آخ

 
جلسه ي نقد و بررسي مجموعه شعر " هي صبح تلخ ديجيتال بخواب آخ " سروده ي شباويز شب تا سحر ديروز با حضور منتقدان و استادان برجسته ي ادبيات و خود شاعر در فرهنگ سراي شفق شور كسالت برگزار شد . در اين جلسه بهادر سرخ پنجه ، خرم نسيم فولاد آه ، ارجولازوند پژلونيان و شوكت الحباب درشت پيكر شركت كردند .

 ابتدا خرم نسيم فولاد آه در مورد كتاب سخن گفت . او از نقش زبان و كاركرد آن در شعر شب تا سحر گفت : زبان در اين شعرهاي  شگفت در بازنماي بيروني خود به نمودي هم نموده وا نهاده مي شود . تمام سعي شباويز شب تا سحر بر اين بوده است كه نقش تمامي آن چه در زير لايه هاي زبان پنهان است را به لايه هاي بيروني احاله كند و در اين كار بسيار موفق بوده است . در واقع محور عمودي و افقي زبان در اين شعرها به هم مي تنند و گاه حتا با هم در مي افتند تا آن حد كه در عرصه ي زبان يك جنگ و جدال و دعواي واقعي اتفاق مي افتد . اين جاست كه مي توان ادعا كرد كه نظم نمادين به خطر افتاده است و زبان دچار آشفته گي بنيادين و نوعي فضاي اسكيزوفرنيك يعني همان كه مد نظر ژرژ باتاي بوده است مي شود . به اين شعر دقت كنيد تا متوجه منظور من بشويد :

 

من باز مي كنم در و هي داد مي زنم

  هي داد مي زنم من و هي باز مي كنم

 من باز مي كنم

 من داد مي زنم

 هي باز مي كنم

 هي داد مي زنم

  هي باز

 هي داد

 هي باز

 هي داد .

 

  هي باد مي كنم

 هي داد مي كنم

 

 هي باز

 هي داد

 هي باد

  هي باز

 هي گاز

 هي غاز

  هي ناز

  هي داد

 هي باد

 هي ناز هي هي

   هي ناز هي هي

  هي ناز هي هي

 

هي هي / هي هي / هي هي / هي هي / هي هي / هي هي

تف به اين جهان .

 

مي بينيد كه در اين شعر بنياد هستي چنان كه هايدگر مي گفت به باد رفته است . شاعر متهورانه هستي را به شكلي بنيادين به چالش فراخوانده است و اين نيست مگر نبوغ دوست عزيز ما شب تا سحر كه چه خوب از عهده بر آمده است . واقعن هم كه تف به اين جهان .

 

 سخن ور بعدي جلسه بهادر سرخ پنچه سخنان خود را چنين آغاز كرد :

 پيش از هر چيز جا دارد در اين جا از دوست و همكار عزيزم فولاد آه تشكر كنم كه با دليري تمام در اين جلسه اين شعر شگفت را قرائت كرد . آفرين بر نفس خرم و لطف سخن اش . حقا كه به نكات نغز و ژرفي اشاره كرد . درود بر او . من اما مايل ام در اين جا به نقش زمان در شعر شب تا سحر بپردازم . زمان در اين مجموعه شعر به واقع به محاق رفته است و ديگر جلوه ي آشكاري ندارد . در واقع مي توان گفت اصلن ديگر زماني وجود ندارد . چون زمان ، زماني مي تواند موجود شود كه زمان آن فرا برسد و شب تا سحر در اين اشعار زمان را پس رانده است و در زمان بي زماني معطل نگاه داشته است تا وقت آن سر آيد . به قول امبرتو اكو : تو خود حجاب خودي امبر از ميان برخيز . در واقع زمان در محور هم نشيني و جا نشيني هيچ جايگاهي ندارد و اين بسيار غم انگيز مي نمايد اما اين غم چيزي ست وراي غم هاي متعارف كه شباويز آن را با سخاوت تمام به ما هديه كرده است .

 

   پس از اين سخنان ، ارجولازوند پژلونيان پشت تريبون قرار گرفت و چنين گفت : سخن خود را با كلام نغز حضرت دريدا مي آغازم . به قول دريدا  يار مبارك بادا ايشالا مبارك بادا . شعر شب تا سحر به يقين مصداق عيني و تمام عيار اين سخن ست . در اين شعرها موسيقي دروني واژه به يك سمفوني شورانگيز و با شكوه كيهاني بدل شده و ما را تا اوج آسمان هفتم يك نفس و بي خستگي مي برد . به اين شعر كوتاه و حيرت انگيز دقت كنيد تا بيشتر متوجه عرايض بنده شويد :

 

 آواز ويز ويز

 آواز ويز ويز

 آواز ويز ويز

 ويز در زمان ما

  ويز در زبان ما

 آواز ويز ويز .

 

  باختين جايي مي گويد : باخ موسيقي دان نبود چون همه چيزش را باخته بود . اين سخن درست در مورد شباويز عزيز ما هم مصداق عيني دارد چون بنا به روايت ششم از مجموعه روايات ارستو انسان بايد به تمامي از خود وا رهد . در لايه هاي بيروني كلام شب تا سحر نوعي نوسان و ارتعاش موسيقايي حس مي شود كه يادآور اين گفته ي ژوليا كريستوا ست : نرينه جان را بايد از زبان به تمامي حذف كرد تا زبان صاف و شفاف شود  و متن در يك نظم نامرد سالارانه به يك خود بسندگي بي بسنده تحويل شود . همين جا لازم ست به عرض برسانم كه ما بايد هميشه و همه جا و در همه حال و به هر شكلي و به هر ترتيبي حق را به خانم ها بدهيم تا حقوق برابر حفظ شود . باري  در زبان شب تا سحر استبداد متن مي شكند و شعري پولي فونيك با تمام ابعاد نيرومندش آشكار مي شود و مخاطب در روند متن چنان درگير مي شود كه به ساحت يك امر بي بودگي نمود مي يابد . در واقع عرصه هاي كلان روايت به تعبير دلوز به هم بر مي آيد و از هم مي گسلد و در اين امر لبه هاي تيز زبان همراه موسيقي اش به عرصه اي فراخ و به يك ساحت بي بود و بي نمود تحويل مي شود .

 

 پس از سخنان پژلونيان به علت تمام شدن وقت ديگر مجال براي خانم شوكت الحباب درشت پيكر نماند تا نظرات خود را ايراد كنند و با پايان اين نشست ، ايشان با ديده گان نمناك و چهره اي بر افروخته و غضبناك ، دشنام گويان جلسه را به قصد منزل خويش ترك نمودند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:44  توسط شهرام عدیلی پور   | 

عشق آمدني ست يا آموختني ؟

گاهي وقت ها دل ات به شدت مي گيره . نمي دوني چي كار كني . دل ات بهونه مي گيره . بهونه ي كسي يا چيزي ! اما بهونه ي كي يا چي ؟ نمي دوني . احساس تنهايي مي كني . يك خلا دروني . حس مي كني توي اين عالم غريبه اي . خيلي تنهايي . ياد اون شعر مي افتي كه مي گه : زندگي حس غريبي ست كه يك مرغ مهاجر دارد . دوست داري به چيزي تكيه كني . سر بگذاري روي شونه ي كسي و گريه كني . از خودت خسته شده اي.دوست داري به شدت عاشق بشي . يك عشق حقيقي ، دائمي . عشق ناب و بي شيله پيله . دوست داري تن و جان بسپري به يك جريان قوي . يك چيز بي نظير و بي همتا ، يك چيز ناب. يك زيبايي فوق تصور . چيزي كه هوش از سرت ببره . تو رو از خودت رها كنه . همه چيزت رو بسوزونه و فنا كنه. دوست داري از همه چيز و همه كس ببري به غير اون كس يا ..... دل ات مي خواد خودت و زندگي ات رو وقف او كني . تن و جان ات رو بهش بدي بدون اين كه هيچي ازش بگيري . بدون اين كه هيچ توقعي داشته باشي . هيچ انتظاري داشته باشي . دوست داري قمار كني اصلن . زندگي ت رو ببازي . اما اگه او پيدا بشه تو لياقت و شايستگي شو داري ؟ نه نه . حس مي كني خيلي آلوده اي . خيلي تيره اي . خيلي توي دروغ فرو رفته اي . همش داشتي نقش بازي مي كردي . تمام عمر .  شايد او در كنارت باشه / بوده . شايد از اول عمر با تو بوده اما تو او رو نديده اي . صداشو نشنيده اي . از بس به خودت مشغول بودي . از بس در گير خودت بودي . هيچ وقت بهش فرصت ندادي خودشو آفتابي كنه . هيچ وقت صداشو نشنيدي اگر چه هميشه با شور و اشتياق خطاب به تو فرياد زده . به تو عشق ورزيده . از بس خودخواه و خود پرستي ! تو اصلن عشق حالي ت نيست چيه اگر چه هميشه لاف عاشقي زدي !

 

باز خودت رو مي زني به كوچه ي علي چپ . صورت مسئله رو پاك مي كني ! با خودت مي گي اگه او رو ببينم ، اگه حس اش كنم همه چيزم رو به پاش مي ريزم . دوست دارم از خود رها بشم . ديگه من نباشم تا همه او باشه . دوست دارم پر بشم از او . از خودم ديگه خسته شدم . از من خسته شدم . يك عمر با من زندگي كردم حالا ديگه از اين من خسته شدم . اين من بد جوري متورم شده . بد جوري گنده شده . جلوي نور رو مي گيره . نمي گذاره خورشيد بتابه . نمي گذاره روشني و گرما هميشگي و مدام باشه . يا اين كه گاه هست و گاه نيست . از سايه روشن هم خوش ام نمياد . مي خوام آفتاب محض باشه . هميشه باشه .

 

 يه چيزي ته ذهن ات مي جوشه و مياد بالا .... يك سئوال گردن كلفت . يك چيز غريب . يك معضل ! چيزي كه يك عمر مي خواستي محل اش نگذاري اما حالا اومده ديگه . چاره اي نيست بايد بهش گوش كني ديگه . چيه اون ؟!!  از خودت مي پرسي آيا بايد اول عاشق شد تا آتش عشق اون من متورم رو از بين ببره ؟ تا منيت رو بسوزونه و تو بتوني آزاد بشي ؟ عشق بورزي ؟ عشق يعني اين ؟ يا اين كه تا اول اون من رو از بين نبري و نازك اش نكني خبري از عشق نيست ؟ بايد اول اين ديوار من خراب بشه تا خورشيد عشق بتابه ؟ عشق پا در خانه اي نمي گذاره كه اون من اين قدر بزرگ باشه ؟! اول بايد بي خيال خودت بشي تا بعد اون عشق ناب و بي نظير ، اون زيبايي خيره كننده به سراغ ات بياد ؟ اصلن عشق يعني چي ؟ چه جوري مي شه عاشق شد ؟عشق اختياريه يا تحميلي ؟ عشق آمدني ست يا آموختني ؟  آيا مي شه به اختيار عاشق شد يا عشق خودش بايد بياد ؟ واي خدايا گيج شدم . خسته شدم . ديگه مغزم كار نمي كنه . خدايا كمك كن ، من رو عاشق كن . من خودم توان عاشق شدن ندارم . يا شايد هميشه عاشق بوده ام و شعورش را نداشته ام ! من رو از من بگير .

 

 

روزگاري ست كه دل چهره ي مقصود نديد

ساقيا آن قدح آينه كردار بيار




+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط شهرام عدیلی پور   | 


به رنگ اندوه

 

به رنگ شادي آمدي

نشستي در من با شقايق هاي وحشي ات .

روبان قرمز موهاي ات

در شاخ گوزن مي پيچيد

وقتي كه پوپك رنگين بال

كوبه مي زد

بر پوست صبح

و طعم لب هاي ات

بوي باغ باران زده مي داد .

 

كي رفته بودي من ندانستم

من دچار آسمان بودم

كي رفته بودي ندانستم

تنها مانده است در دل ام

نوري به رنگ اندوه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:54  توسط شهرام عدیلی پور   | 


مي روم من رفتم

 

زود مي خواستي رفتن اي دلبر

اما دير ماندي

 دي ي ي ي ي ر ماندي

با من نه

 بي من

 بي من ماندي

 

پس مي روم من

پس مي روم من بي تو

 بي تو

بي تو مي روم من

بي تو مي روم

 تو بمان .

 

تو بمان همچنان شاد اي گل

تو بمان

من مي روم

 مي روم

كه جهان تنگ ست

و دل من سخت بي قرار و بي آهنگ

بي آهنگ ست .

 

آهنگ رفتن مي كند دل

دل مي رود به آهنگ اندوه

اندوهگين مي رود دل

دل مي رود

 مي رود دل

و سقف خانه فرو مي آيد

با همه توفان گرد و گرگ هاي داغ فرو مي آيد

مي آيد در جان و تن

فرو مي آيد

 

من مي روم

دل مي رود

 من ...

 

تو بمان با جلوه ي زيبايي

تو بمان

كه در دل حسرتي ست

در دل حسرتي از زيبايي خورشيد چشمان ات

 

من مي روم خسته تن

خسته جان

با حسرت زيبايي مي روم من

مي روم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:30  توسط شهرام عدیلی پور   | 

بر چهره ي گل نسيم نوروز خوش ست

در صحن چمن روي دل افروز خوش ست

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست

پيش آي و ز دي مگو که امروز خوش ست

 

نوروز باستاني را پيشاپيش به همه ي دوستان عزيزم تبريك مي گويم .

در اين جا به بهانه ي نوروز و بازگشت به بهار و گرما ، به يك استوره مي پردازم

كه كارشناسان آن را استوره ي بازگشت مي نامند .  

 

 

 بازگشت نوروز جاوداني

در باورهای هند و آریایی و استوره های بین النهرین استوره ای هست که دلالت دارد بر بازگشت ایزدی از جهان مرده گان برای زندگی بخشی به زنده گان . این استوره در آیین ویشنو که شاخه ای از آیین هندوست ، استوره ی رامایانا ست که بزرگ ترین منظومه ی حماسی هند و به باور برخی صاحب نظران قدیمی ترین و بزرگ ترین منظومه ی حماسی جهان ست که متعلق به 10 هزار سال پیش ست . راما ایزد / پادشاهی ست که نماد بارآوری و زایش و رویش و زندگی ست . او در اثر دسیسه ی دیوان به جهان دیگر می رود و باز نمی گردد . جهان پس از او خشک و بی حاصل و سرد می شود سپس برادر راما به سفارش سیتا همسر راما به جست و جوی او می رود و او را به جهان زنده گان باز می گرداند . در استوره ی کلدانی ایشتار و تموز هم که معادل داستان رامایانا ست ، تموز که نماد تابستان و گرما ست توسط زمستان که به شکل یک گراز وحشی در آمده بود کشته می شود . پس از آن همسرش ایشتار ایزد بانوی رویش و زایش و بارآوری و زندگی به جست و جوی او به جهان زیرین می رود . به محض رفتن او جهان در تاریکی و تیرگی و سردی و سیاهی فرو می رود . این واقعه معادل تغییر فصل و آغاز زمستان ست. پس از این ماجرا خدایان پیکی به جهان زیرین برای باز گرداندن ایشتار می فرستند . سپس ایشتار و همسرش تموز پس از این که از هفت دروازه ای که به جهان مرده گان می رسید می گذرند و با آب حیات شست و شو می کنند به جهان زندگان باز می گردند و دوباره زندگی و رویش و گرمی به جهان باز می گردد و این معادل پایان زمستان و آمدن بهار است . در استوره های زرتشتی / ایرانی ، داستان سیاوش ( ایزد / پادشاه ) به استوره ی رامایانا و ایشتر و تموز شبیه است . در رامایانا ، راما خودش دوباره به جهان زنده گان باز می گردد و موجب زندگی و باروری دوباره می شود . در ایشتار و تموز ایشتار باز می گردد و موجب زندگی دوباره می شود اما در داستان سیاوش ، پس از این که او در اثر دسیسه ی نامادری اش سودابه و افترایی که به او می زند از آزمون آتش بزرگ به سلامتی می گذرد به توران زمین پناهنده می شود و سرانجام به دست افراسیاب کشته می شود . پس از مرگ او فرزندش کی خسرو از سرزمین توران به ایران باز می گردد و طی نبرد بزرگی که به خون خواهی پدرش با افراسیاب می کند و او را می کشد و بر او پیروز می شود ، موجب نجات ایران می شود . به گفته ی دکتر مهرداد بهار تم اصلی رامایانا و تم اصلی سیاوش به تم اصلی خدای شهید شونده در آسیای غربی باز می گردد .

ماجرای مصلوب شدن عیسا مسیح و باور بازگشت او توسط مسیحیان به عنوان نجات دهنده نیز روایت دیگری از همین خدای شهید شونده است که تم دیگری از شبکه باورها و استوره های مشرق زمین را تشکیل می دهد . این خدا شهید می شود اما دوباره باز می گردد و سلطنت خود را از سر می گیرد . در رامایانا خود راما باز می گردد و در داستان سیاوش کی خسرو باز می گردد و پادشاهی را از سر می گیرد. به گفته ی دکتر بهار ایرانیان باستان هر ساله چند روز مانده به عید نوروز آیین عزاداری و سوگ سیاوش را برگزار می کردند . خانم سیمین دانشور در رمان سو وشون اشاره می کند که این آیین هنوز در برخی مناطق استان فارس برگزار می شود . شاید تغییر فصل و آمدن فصل زمستان ارتباط با کشته شدن سیاوش داشته باشد و به همین دلیل ایرانیان در این فصل به سوگواری برای او می پرداخته اند . اما در آغاز فصل بهار ایرانیان بازگشت گرما و زندگی و رویش را به طبیعت جشن می گیرند و این مصادف ست با بازگشت کی خسرو که از تخمه ی سیاوش ست . دکتر بهار می افزاید حاجی فیروز نوروزی ما بازمانده ی سنتی همان خدای شهید شونده است که روی سیاه اش نشانه ای ست از بازگشت از جهان مردگان و لباس قرمزش نشانه ای ست از خون و زندگی مجدد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط شهرام عدیلی پور   | 

ملال

 

آن دم كه كوته بام آسمان

سرپوشي ست بر نالنده روح غرقه در اندوه بي پايان

وز افقي به گستره ي تمامي دايره ي زمين

روزي تيره غمگين تر از شب فرو مي بارد

 

آن دم كه زمين سيه چاله اي نمناك مي شود

كه در آن خفاش اميد

بال لرزان بر ديوارها مي زند

و سر به سقف هاي پوسيده مي كوبد

 

آن دم كه رشته هاي بي كرانه ي باران

ميله هاي زنداني ست پهناور

و انبوه گنگ عنكبوتان پليد

بر اعماق مغز ما تار مي تنند

 

ناگاه ناقوس ها غضب آلوده مي خروشند

و چون ارواح سرگردان و بي سامان

كه پيوسته مي نالند و مي گريند

غريو هولناك شان بر آسمان مي رود

 

آن گاه نعش كش هاي دراز بي نغمه و ساز

در روح من آرام ره مي سپرند

اميد ناكام مي گريد و هراس سنگدل و خودكامه

پرچم سياه اش را بر جمجمه ي خم گشته ي من فرو مي كوبد

 

 

 

 

شكوه ي ايكاروس 1

 

كامياب و نيك بخت و سبك بارند

آنان كه روسپيان را عاشق اند

اما من بازوان ام از هم گسيخته اند

زيرا كه ابرها را در آغوش كشيده ام

 

به لطف ستارگان بي همتا

درخشان در دل آسمان

چشمان سوخته ام نمي بينند

مگر خاطره هاي خورشيد را

 

بيهوده مقصد و ماواي خود را

از فضا جويا شدم

ليك به زير نگاهي آتشين

ديدم كه بال هاي ام شكست

 

و سوخته از عشق به زيبايي

اين افتخار والا را نخواهم داشت

كه نام ام را بر گردابي نهم

كه گور من خواهد شد

 

 

 

1- بنا بر استوره شناسي يونان ددالوس براي رهايي خود و پسرش ايكاروس از زندان بال هاي پرندگان را با موم به شانه هاي خود و فرزند مي چسباند . او پسرش را پند مي دهد كه نه به بلنداي آسمان اوج گيرد و نه نزديك به زمين پرواز كند . اما ايكاروس شيفته ي زيبايي چندان به آفتاب نزديك مي شود كه موم بال هاي اش آب مي شود و به دريا فرو مي افتد .

 

 

 

 

دو شعر بالا از مجموعه ي گل هاي رنج ، گزيده اشعار شارل بودلر ‍با ترجمه ي محمدرضا پارسايار انتخاب شده است .

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

فردوسی :

 

        بزنید مرا – سنگ پاره و تپانچه  و تازیانه های شما بر من هیچ نیست . من شما را نستوده ام و پدران شما را از گمنامی به در نیاورده ام . من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم . شما را گنگ می خواندند و من شما را از هوش و هنر سر بر نیفراختم ، و پارسی پدران تان را که خوار ترین می انگاشتند زبان اندیشه نساختم . ترکه های شما مرا نوازش ست و دوال ها پر سیمرغ . من چهره ی شما را که میان توری و تازی گم بود آشکار نکردم و سرزمین از دست رفته ی شما را به جادوی واژه ها پس نگرفتم و در پای شما نیفکندم .

بزنید – که تیغ دشمن ام گوارا تر پیش دشنام مردمی که برای شان پشت ام خمید و موی ام به سپیدی زد و دندان ام ریخت و چشم ام ندید و گوش ام نشنید .

 

 

 

                                                 دیباچه ی نوین شاهنامه . بهرام بیضایی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:5  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

نسیمی شعله ور

 

شاعر آمد از میان قدم های اش

در کنار پنجره پهلو گرفت

کوچه تا بی کران شاخه ها پر کشید

و سکوتی آبی رنگ جاری شد

پر کشید کوچه

و سکوتی آبی ....

 

 

نسیمی می آید سراپا شعله ور

کوچه آویزان از بام چلچله ها

شاعر اما توفانی ست.

 

پنجره

کوچه

شاخه های درختان

آسمان صبح

و همین فنجان درخشان

همه مدهوش از شوق تماشا.

 

شاعر اما پر زد و رفت

همراه نسیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:8  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

 

برای شب یلدا تفالی زدم به دیوان حافظ بزرگ . شعری که آمد را می نویسم و شب یلدا این شب اهورایی را به تمام ،  دوستداران مهر ،  مهربانان ، مهرورزان  و مهرآفرینان مبارک باد می گویم .

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد ؟!!

 

 

 

پیش از این ات بیش از این اندیشه ی عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود

پیش از آن کین سقف سبز و طاق مینا بر کشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مهرویان مجلس گرچه دل می برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاه ام گدایی نکته ی در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دست ام اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیب ام مکن

سر خوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت آفاق بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:34  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

 

 

تقدیم به کیمیاخاتون دختر خوانده ی مولانا جلال الدین و تقدیم به سعیده قدس نویسنده ی کتاب کیمیا خاتون.

 

 

از تو پنهان نمی توانم کرد

راز آن جانی خوش بختی را

که به زور جبرئیل هفت اقلیم خدا را می جست در تو

و با پنجه های خونین و مقدس

باغی آتشین بنا کرده بود.

 

از تو پنهان نمی توانم کرد

غرش وحشی عشق را

که در صحراهای پر جنون

تازیانه به دست می تازد

                            زار و سرگردان.

 

از تو پنهان نمی توانم کرد

زاری های ابدی بشر را

بر پهنه ی این خاک نفرین شده.

 

در تو خورشیدی چهره نمود

به پهنای زمان ازلی

با تو پنهان باید شد

تا زمین از شرم

از حرکت باز بماند

و جهان محو شود در هستی ای موهوم.

 

 

 

برای خواندن نقدی از من  بر رمان کیمیا خاتون  این جا  را بخوانید.

برای خواندن ۲ شعر در مورد کیمیا به  این جا  و  این جا  بروید .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:16  توسط شهرام عدیلی پور   |